(دلت میاد غریبه دستامو بگیره؟؟)

خدایــم ؛ من که از کوی تو بیرون نرود پای خیــالم ... چه بــرانی ، چه بــخوانی ، چه به اوجــم برسانی ، چه به خــاکم بکشانی ... من نه آنم که بــرنجم ... نه تو آنی که بــرانی ...

گاهی خود سرنوشت هم میخواهد پا درمیانی کند....

برای دلی تنگ.........

اما وقتی دلی شکست غروری خورد شد و عشقی مرد از دست سرنوشت هم کاری بر نمیاید.........

نوشته شده در 17 / 7 / 1391برچسب:,ساعت 22:26 توسط zizigolo| |

از اتـــاق خاطـــراتم بوی حـــلوا بلند شــده است...


آرام فـــاتــحه ای بــخـــوان...


شـــاید خدا گذشـــته ام را بیــــامــــرزد...!!!!!

 

آدمـــ بـایـد یـه "تـو" داشـتـه بـاشـه

کـه هـر وقـتـــــ از هـمـه چـــ ــــے

خـسـتـه و نـا امـیـد بـود بـهـش بـگـه :

مـهـمـــ ایـنـه کـه تـو هـسـتــــ ــــے ،

بــــــــے خـیـال ِ دنـیـا .......................

نوشته شده در 17 / 7 / 1391برچسب:,ساعت 22:18 توسط zizigolo| |

اگر الان بودی و گریه های شبانه ام رو میدیدی قرص خوردنهامو میدیدی..........

فریادهای بی صدامو میشنیدی..........

توی تنهاییهام هزار بار مردنم را میدیدی.....

هرگز وجدانت به رفتن رضایت نمیداد بی وجدان...........

 

نوشته شده در 20 / 6 / 1391برچسب:,ساعت 21:5 توسط zizigolo| |

چه بیخیال از حال و روز من رفتی پی سرنوشتت......

نوشته شده در 20 / 6 / 1391برچسب:,ساعت 21:3 توسط zizigolo| |

تقدیم به مامان خوبم که این شعر رو خیلی دوست داره......

بی تو، مهتاب‌ شبی ، باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانة جانم ، گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید،

عطر صد خاطره پیچید :

یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه، محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه ‌ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دلداده به آواز شباهنگ

یادم آید ، تو به من گفتی : از این عشق حذر کن

لحظه ‌ای چند بر این آب نظر کن ،

آب ، آیینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است ،

باش فردا ، که دلت با دگران است !

تا فراموش کنی ، چندی از این شهر سفر کن

با تو گفتم :‌ حذر از عشق !؟ – ندانم

سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم

نتوانم

روز اول ، که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم …

باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم ، نتوانم !

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ، ناله تلخی زد و بگریخت …

اشک در چشم تو لرزید ،

ماه بر عشق تو خندید !

یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم ، نرمیدم

رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم …

بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم !

نوشته شده در 30 / 5 / 1391برچسب:,ساعت 23:36 توسط zizigolo| |

هنوز هم صدقه هایم به نیت سلامتی توست

 

هی بی وفا....

 

سلامتی؟؟؟؟؟

نوشته شده در 30 / 5 / 1391برچسب:,ساعت 20:15 توسط zizigolo| |

می گویند لیاقت نداشت

 

نمی دانند که تو فقط

 

دوستم نداشتی…

 

همین!!!

نوشته شده در 30 / 5 / 1391برچسب:,ساعت 20:10 توسط zizigolo| |


به سیــــــــــــــــــــــــم آخر…

 

ساز میزنم امشــــــــــــــــــــــــب…!

 

به کوری چشم دنیــــــــــــــــــــــــا….

 

که ســــاز مخالــــــــــــــــــــــــف میزنــــــــــــــــــــــــد…

 

با من….!!!!!!

نوشته شده در 30 / 5 / 1391برچسب:,ساعت 20:8 توسط zizigolo| |

من بیدی نیستم که با این بادها بلرزم!
تمام لرز و ترس من آن زمان است که
... به نسیمی خو کنم
و دیگر نوازشش تکرار نشود ...

نوشته شده در 18 / 2 / 1391برچسب:,ساعت 19:4 توسط zizigolo| |

 

روزگارا تو اگر سخت به من میگیری

 

,
باخبر باش که پژمردن من آسان نیست!

 


گرچه دلگیرتر از دیروزم,

 

گرچه فردای غم انگیز مرا میخواند,

 


لیک باور کردم دل خوشیها کم نیست


زندگی باید کرد!!!!

نوشته شده در 18 / 2 / 1391برچسب:,ساعت 17:50 توسط zizigolo| |

بروسلی رو دیدید؟ این ممدشونه

نوشته شده در 11 / 2 / 1391برچسب:,ساعت 19:56 توسط zizigolo| |

یک ماه گذشت...

چه سخت گذشت....

ولی گذشت....

فردا و فردا ها هم میگذرد...

و من تنها با خاطراتت دلخوشم.....

 

نوشته شده در 11 / 2 / 1391برچسب:,ساعت 16:36 توسط zizigolo| |

روزگار ، نبودنت را برایم دیکته میکند ...
و من ..
باز هم میشوم ...صفر !
هنوز نبودنت را یاد نگرفته ام ...

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در 21 / 1 / 1391برچسب:,ساعت 23:7 توسط zizigolo| |

دستــــت را بیـــــــاور ....

مردانه و زنانه اش را بی خیـــــــال

دســـــت بدهیم به رسم کودکــــــــــی ...

قرار اســــــت هــــوای هم را بی اجــــــــازه داشته باشیـــم ...♥

 

نوشته شده در 21 / 1 / 1391برچسب:,ساعت 23:5 توسط zizigolo| |

خسته ام....

نه اینکه کوه کنده باشم....

نههههههههههههههههه....

دل کنده ام.....

نوشته شده در 21 / 1 / 1391برچسب:,ساعت 22:12 توسط zizigolo| |

واسه عارفه کوچولو دعا کنید.....

بدجوری تب داره و هیچ دکتری نتونسته تبش رو پایین بیاره....

عصبهای گوشش آسیب دیده دیگه وقتی صداش میکنیم نگاهمون نمیکنه....

صدامون رو نمیشنوه....

خدایا به پاکیش و معصومیتش رحم کن.....

خدایا عارفه دوباره بخنده... خدایا عارفه دوباره با صدای بلند شعر بخونه..... خداجون کمکش کن.....

نوشته شده در 21 / 1 / 1391برچسب:,ساعت 19:31 توسط zizigolo| |

 

خدا ان حس زیبایست که در تاریکی صحرا

 

زمانی که هراس مرگ میدزددسکوتت را

یکی مثل نسیم دشت میگوید کنارت هستم ای تنها....

نوشته شده در 21 / 1 / 1391برچسب:,ساعت 18:58 توسط zizigolo| |

Design By : Night Melody